X
تبلیغات
دست نوشته های یک خون آشام


امروز اتفاق عجیبی برام افتاد ...

وقتی رفتم توی آفتاب احساس گرمای خیلی بدی کردم ...

مثل وقتی که خیلی نزدیک آتیش بشینین ...

آفتاب داشت کورم میکرد ...

رفتم یه گوشه نشستم که آفتاب نباشه ....

نمیدونم داره چه اتفاقی می افته ...

احساس میکنم دارم تغییر میکنم ...

هیچ کسی هم نیست که بخوام باهاش حرف بزنم ...

کسی که قبلا اینا رو تجربه کرده باشه و بتونه منو کمک کنه ...

بگه واقعا داره چه بلایی سرم می آمد ...

هرچی تو نت سرچ میزنم فقط یه مشت چرت و پرت میآره ...

کلی داستان های من درآوردی ...

دلم میخواد بگم که اینا همه اش توهمه ...

ولی مشکل اینه که من اینا رو واقعا احساس میکنم ...

و میدونم که چی واقعیته و چی خیال ...

میفهمم که این تشنگی واقعیه ...

تشخیص جریان خون آدم ها برام واقعیه ...

و این آفتاب هم واقعیه ...

من هیچ وقت واقعا از آفتاب خوشم نمیومد ...

همیشه وقت هایی که هوا ابری بود خوشحال بودم ...

سرحال بودم ...

ولی روز های آفتابی مثل این چند روزه همه اش کسلم ...

بد اخلاقم ...

به همه میپرم ...

و دلم میخواد به همه جا مشت بزنم ...

آفتاب واقعا منو زجر میده ...

احساس سوزش میکنم ...

نمیدونم آخر این تغییرات قراره به کجا برسه !

شنبه بیست و ششم آذر 1390 14:51 |- م.م -|

تشنمه ...

وای ...

نمیدونم باید چیکار کنم ...

حالم بده ...

احساس میکنم دارم ضعیف میشم ...

شادی ... ( حرفی برای گفتن درباره اش ندارم )

حالم بده ولی میترستم برم دکتر ...

برم و متوجه چیز عجیبی بشه ...

چیزی که توی بدن آدم ها وجود نداره ...

احساس میکنم دارم تغییر میکنم ...

بیشتر و کامل تر از قبل ...

و وقتی این تغییرات تموم بشه نمیدونم چی منتظر خودم و منتظر کسایی که نزدیک منن ...

این تشنگی داره منو میکشه ...

مخصوصا حالا که خون خودم هم هیچ فاییده ای برام نداره ...

امیدوارم بتونم تا وقتی که خون به دستم میرسه خودمو کنترل کنم ...

 

یکشنبه بیستم آذر 1390 17:37 |- م.م -|

خون خودم قبلا تا حدودی تشنگیمو برطرف میکرد ...

نه خیلی ...

نه به اندازه ی خون بقیه ...

ولی به هر حال حالمو بهتر میکرد ...

کمکم میکرد که بتونم خودمو کنترل کنم ...

سوزش گلومو کمتر میکرد ...

ولی امروز اتفاق عجیبی برام افتاد ...

امروز که خون خودمو خوردم ٬ هیچی احساس نکردم ...

احساس لذتی که قبلا از خوردن خونم پیدا میکردم ...

دیگه طعم آهن خیس خورده رو حس نکردم ...

و خودن خودم هیچ کمکی به رفع تشنگیم نکرد ...

مثل اینکه فقط آب خورده باشم ...

و عجیب تر اینکه وقتی امروز آب خوردم نزدیک بود حالم به هم بخوره ...

تفش کردم بیرون ...

غذا هم همینطور ...

کلا من اشتهام نسبت به غذاهای آدم ها کمتر شده بود ...

از بوی غذاها بدم میومد ...

ولی نه در این حد ...

احساس میکنم که دارم تغییر میکنم ...

بیشتر از تغییری که قبلا کرده بودم ...

احساس میکنم دارم یه خون آشام کامل میشم ...

خون خون اشام ها مزه ی خاصی نداره ...

خون من هم داره اینطوری میشه ....

فکر کنم تو بد مخمصه ای افتادم ...

اگه خون خودم تشنگیمو کمتر نکنه ...

و کمک نکنه که خودمو کنترل کنم ...

پس باید همیشه آدمی باهام باشه که خونشو بخورم ...

وگرنه نمیدونم ممکنه دست به چه کارهایی بزنم ...

نمیدونم باید خونحال باشم یا ناراحت !

...

جمعه هجدهم آذر 1390 16:18 |- م.م -|

تشنمه ...

بعضی وقتا به ذهنم میرسه که برم از بانک خون بیمارستان خون بدزدم ...

ولی ...

نمیدونم چیکار کنم ...

گلوم خشکه ...

من به خون نیاز دارم ...

 

شنبه دوازدهم آذر 1390 21:36 |- م.م -|

شادی بهم زنگ زد ...

گفت که چرا خودتو کنترل نکردی ؟ اونم جلوی دو نفر دیگه ...

بهش گفتم من بهت گفته بودم که من وقتی عصبانی شم دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم و یه حیوون درنده میشم ...

میشم اونی که تو وجودمه ...

تازه خیلی شانس آورد که فقط پرتش کردم و آسیب دیگه ای بهش نزدم ...

حالا جالب اینه که میگفت اصلا ناراحت نیست و خیلی ههم خوشحاله !

این دختر مشکل داره ...

میگه دوست داره بکشمش ...

میگه دوست داره بهش حمله کنم و تا آخرین قطره خونشو بخورم ...

واسه همینه که منو عصبی میکنه ...

به نظرم سه مورد درباره ی شادی میشه گفت :

۱ . یه انسان دیوونه اس

۲ . یه انسان خیلی دیوونه اس

۳ . یه انسان خیلی خیلی خیلی دیوونه ای !

البته اینم میشه گفت که مازوخیسم داره !

نیمدونم امیدوارم از این به بعد بتونم خودمو کنترل کنم و دیگه به کسی حمله نکنم ...

چهارشنبه نهم آذر 1390 18:30 |- م.م -|

امروز کنترلمو از دست دادم ...

لب شادی داشت خون میومد ...

اون همیشه از قصد خودشو زخمی میکنه تا من بهش بپرم ...

اون تنها کسیه که میدونه من چیم ...

اما خودمو کنترل کردم ...

و نفسمو حبس کردم ...

اما وقتی داشتیم میرفتیم بیرون اون سر یه قضیه بهم سیلی زد ...

و اون میدونه که نباید به یه مرد سیلی بزنه ...

میدونه من به این چیزا حساسم ...

خیلی عصبانی شدم ...

احساس کردم خون داره به صورتم میاد ...

از یه طرف احساس تشنگی شدیدی میکردم ...

و از یه طرف دیگه از اینکه شادی لبشو زخمی کرده بود هم عصبانی شدم ...

باورم نمیشه ولی یهو محکم پرتش کردم سمت دیوار ...

و گلوشو گرفتم ...

نمیدونم اون لحظه چه قیافه ای پیدا کرده بودم ...

ولی میتونستم صدای خرخر درندگی مو بشنوم ...

هرچی بود شادی خیلی ترسید ...

دو نفر دیگه هم که اونجا بودن از شدت تعجب و ترس ببه من زل زده بودن ...

شادی هیچی نگفت و فقط سرشو انداخت پایین و رفت ...

منم به اون دو نفر گفتم " نترسین صحنه ی تئاتر بود " !

من به شادی گفته بودم که منو عصبی نکنه ...

من وقتی عصبی میشم دیگه نمیتونم انسانیت خودمو حفظ کنم ...

یا حداقل ظاهر انسانیمو ...

تقصیر خودشه ...

زیاد ماجرا جو و بی پرواس  ...

ولی باید بفهمه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ...

این تو بمیری واقعا تو بمیریه !

واقعا اگه کسی نبود ممکن بود بهش آسیب بزنم ...

هنوزم نمیدونم بهش آسیبی زدم یا نه ...

نمیتونم بهش زنگ بزنم ...

نمیدونم چرا ...

ولی نمیتونم ...

پ.ن : گلوم داره آتیش میگیره ...

تشنمه ...

بیشتر از همیشه ...

چهارشنبه نهم آذر 1390 15:8 |- م.م -|

تاحالا شده احساس کنین که وقتی باکسی رو به رو میشین خصلت های انسانیتون تحلیل میره ؟

وقتی با یه آدم خاص رو به رو میشین ...

کسی که بوی خاصی براتون داره ...

و جریان خونشون تو رگ هاش میتونین احساس کنین ...

میتونین غلظت خون و رنگ قرمز پررنگ اون رو تشخیص بدین ...

و احساس میکنین که دارین تبدیل به یه حیوون درنده خو میشین ...

و دلتون میخواد بپرین روش و گلوشو با دندون هاتون بدرین و ناخن هاتونو تو شکمش فرو کنین ...

و اون قدر خون بمکین تا هیچ قطره خونی توی بدن اون باقی نمونه ...

شده بوی اهن خیس خورده ـ بوی خون ـ رو حس کنین و توی گلوتون احساس سوزش کنین ؟

سوزشی که از همیشه بیشتره ؟

اینا احساسات منه . وقتی با سمیه یا شیوا رودر رو میشیم ...

نمیدونم چرا ولی نیاز دارم که این کارها رو انجام بدم ...

نیاز دارم اونقدر خون بمکم تا سیر آب بشم ...

هرچی آب میخورم سوزش و تشنگیم از بین نمیره ...

میدونم اگه بشکه بشکه آب بخورم هم چیزی فرق نمیکنه ...

من به چیز دیگه ای فراتر از آب نیاز دارم ...

نیازی که داره منو میکشه ...

ولی از کجا میتونم پیداش کنم ؟

من تاحالا کسی رو گاز نگرفتم ...

چون مطمئن نیستم بعدش چی میشه ...

نکنه مثل من شه ...

و هنوز مطمئن نیستم چیزی که من هستم واقعا همون افسانه هاست یا نه ...

ولی نیاز دارم که خون بخورم ...

احساس میکنم بدنم داره تحلیل میره ...

اشتهایی به غذا های معمولی ندارم ...

و نه آب و نه غذا تشنگی و گرسنگی منو رفع نمیکنه ...

گلوم میسوزه ...

نمیدونین چقدر لذت میبرم که فکر کنم خون بخورم ...

یه دل سیر ...

من خون میخورم ...

خون شادی رو میخورم ...

ولی اون کمه و البته خونش رقیقه ...

 اینو از جریان ضعیفش فهمیدم ...

من خون غلیظ و زیاد میخوام ...

یه لیوان پر ...

ممممممممم ...

دارم دیوونه میشم ...

به جایی رسیدم که خون خودمو میخورم ...

از سر تشنگی ...

میترسم یه روز از خودم بی خود شم و به کسی آسیب بزنم ...

نمیدونم باید چیکار کنم ... ؟

دوشنبه هفتم آذر 1390 20:56 |- م.م -|

$Nazi-theme